یادداشتهائی در باره انسان , سازمان و اجتماع
حقيقت همواره مطلوب و زيبا بوده است. بي جهت نيست كه حتي شروران و فاسدان و بدكاران و ظالمان نيز براي اين كه كار خود را پيش ببرند بايد آن را حق و خود را محق جلوه دهند. حقيقت آفتابي است كه براي اثبات آن نياز به استدلال نيست: آفتاب آمد دليل آفتاب. اگر هم فرض شود كه ابر ابهام و اتهامي آن را پوشانده و مانع گرمابخشي و نوررساني آن شده، بايد براي حق دوستي و ابهام زدائي به راهي رفت و از ابزاري استفاده كرد كه چونان خود حقيقت، مطلوب و زيبا باشد. آنان كه فكر مي كنند دفاع از هدف مقدس (به فرض مقدس بودن) بكارگيري هر گونه وسيله اي را توجيه مي كند نمي دانند كه راه گم كردن، هيچ كس را به مقصد مطلوب نرسانده است. در طول تاريخ بسيار سراغ داريم كه حقيقت هاي انساني چگونه به پاي ابزار و روشهاي غير انساني كه در دفاع از آنها بكار رفته اند ذبح شده اند. حقيقت عريان نه نياز به دفاع دارد و نه تبليغ. دير يا زود چون باراني لطيف بر سرزمين تشنه دلها مي بارد و يا چون گياهي سبز از روزنه هاي وجود فطري آدميان سربرمي آورد. دفاع بد و تبليغ بيجا و نابجا نه تنها به تابش آفتاب گون حقيقت كمكي نمي كند بلكه چون ابرهاي ضخيم جلوي تابش آن را نيز مي گيرد. آن موذن بدصدا كه در خيال ابلاغ بانگ محمدي است جز رماندن خلق خدا و بددلي آنان هيچ دستاوردي عرضه نمي كند. خداي حقيقت مطلق، خود، اين حقايق را مي داند كه به پيامبرش دستور مي دهد كه حتي با سرسلسله دشمنان حق يعني فرعون وسيله مناسب بكار ببرد و با لحن و گفتار ظريف و نرم سخن بگويد. اثبات حق و تحكيم حقيقت نيازي به پرخاشگري و بدزباني و تندخوئي و پرده دري، حتي از جانب پيامبر خدا ندارد. مولاي حق پرستان و حقيقت دوستان، امام علي نيز بر پيروان و ياران خود نمي پسنديد كه سپاه حق پوش اموي را دشنام دهند حتي اگر آنان لب به ناسزا بگشايند. نمي پسنديد كه از وسيله زشت بستن چاه آب در جنگ بر روي دشمن استفاده شود حتي اگر ظاهر آن دفاع از حق و گسترش حق و دفع باطل باشد. فرزند پاكباز حق جوي او، حسين، نيز بر همين طريق مشي مي كرد. نه او ،كه ياران و بستگان او نيز. تاريخ هيچ گاه لحظه اي را فراموش نمي كند كه مسلم بن عقيل پنهان شده در خانه هاني بن عروه مي توانست براحتي – اما بزدلانه و ناجوانمردانه – عبيدالله بن زياد را ترور كند و با استفاده از يك وسيله زشت به دفاع از يك حقيقت زيبا برخيزد. او به تبعيت از راه حق حسين اين كار را نكرد و تاريخ شهادت داد كه او كار درستي انجام داد. زندگي امام حسين عملا نشان دهنده چگونه زيبا دفاع كردن از حقيقت زيباست. او حتي به دشمنان خود نيز گوشزد مي كند كه اگر حقيقت آخرت نزد شما جائي ندارد دست كم آزادگي در دنيا را فرو ننهيد و از روشهاي پست استفاده نكنيد. گرچه گوش جان آنها نشنيد و آن مدعيان دينداري و حق پرستي با توسل به بدترين ابزارها در آزار خاندان حسيني كوتاهي نكردند. بهوش باشيم كه حقيقت زيبا، در هر عصري و هر نسلي، چه حقيقت حسين در محرم عصر خفقان و چه حقيقت فرزند او در محرم جاري زمان، نيازي به دفاع زشت و تبليغ رماننده ما ندارد. دفاع و تبليغ ابزاري است كه اگر برگرفته مي شود درست مانند خود حقيقت بايد روشن و جذاب و انساني و پاك باشد: آفتاب آمد دليل آفتاب گر دليلت بايد از وي رو متاب زير باران بيا قدم بزنيم حرف نشنيده اي به هم بزنيم نو بگوييم و نو بينديشيم عادت كهنه را به هم بزنيم و ز باران كمي بياموزيم كه بباريم و حرف، كم بزنيم كم بباريم اگر، ولي همه جا عالمي را به چهره نم بزنيم سخن از عشق خود به خود زيباست سخن هاي عاشقانه اي به هم بزنيم قلم زندگي به دل است زندگي را بيا رقم بزنيم هيچكس نمي داند كجا مي ميرد. اين نص قران است: و ما تدري نفس باي ارض تموت. يعني نه تنها نمي داند كه زمان مرگ او كي درمي رسد، مكان آن را هم نمي داند. لامكاني و لازماني وجود آدمي شايد اقتضا مي كند كه او در مرحله و مقطع دنيائي حيات ابدي خويش فارغ از بند زمان و مكان ورود و خروج باشد و تنها در بند آن باشد كه چه پيش مي فرستد: ولتنظر نفس ما قدمت لغد. اما امر غريب آن است كه بستر خواب بعضي انسانها، بنا بر حكمت او، بستر مرگ آنها مي شود. عده اي در خواب مي ميرند. اخيرا مواردي از مرگ در خواب را شنيدم. بلافاصله روايت پيامبر اكرم به ياد مي آيد كه خواب را برادر مرگ دانسته بود. هستي اساسا وجهي از مرگ و حيات در خود نهفته دارد. در اين جهان به تعبير مولوي "هست و نيست"، همواره نيستان مي روند و هستان درمي رسند. هستي نه تنها با اين دو ضد درهم آميخته بلكه نور و ظلمت و شب و روز و بسي اضداد ديگر را در خود جا داده است. اين يك صيرورت سيال و دائمي است كه از دل هر ضدي، ضد ديگر بيرون كشيده مي شود: صد هزاران ضد ضد را مىكشد بازشان حكم تو بيرون مىكشد از عدمها سوى هستى هر زمان هست يا رب كاروان در كاروان موضوع خواب به عنوان يك مسئله مرموز همواره مورد توجه متفكران و بويژه روانشناسان بزرگ معاصر بوده است. مكانيزم خواب ديدن و از كار افتادن برخي مدركات آدمي و بيدار شدن و بازگشتن به اين دنيا و ارتباط روح با بدن در اين مدت و بسياري نكات مرموز ديگر در عداد پرسش هاي جذاب در اين حوزه است. قران كريم در مورد خواب صريحا به توفي و در اختيار گرفتن نفس آدميان توسط خودش اشاره مي كند و تصريح مي كند كه بيدار شدن مستلزم آن است كه خدا اجازه همنشيني مجدد نفس را با بدن بدهد والا خواب به مرگ منتهي و منجر مي شود: الله يتوفي الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منامها فیمسک التی قضی علیها الموت ویرسل الاخری الی اجل مسمی. و بدين سان خواب را مايه اي براي تفكر متفكران قلمداد مي كتد: ان فی ذلک لآیات لقوم یتفکرون. مولوي، روانشناس عاليقدر نفوس آدميان، تصوير تامل برانگيزي از خواب ارائه داده است. او مي گويد: شب هنگام كه انسان ها سر بر بالين خواب مي گذارند هر چه در فكر و در دل دارند، از خوب يا بد، از عقل و دل آنها بريده و بركنده مي شود و گوئي همه آدم هاي خوب و بد با هر سابقه و پيشه و انديشه اي چنان در درياي عميق بي رنگي و بي صورتي غرق مي شوند كه باز شناختن آنها از هم غير ممكن مي شود: خاصه هر شب جمله افكار و عقول نيست گردد غرق در بحر نغول صد هزاران نيك و بد را آن بهى مىكند هر شب ز دلهاشان تهى اما صبحگاهان همه آن غرق شدگان و از خود بيخود شدگان همچو ماهيان سر از دريا برمي دارند و هر كس به راه قبلي خود و در ادامه مسير پيشين خود رهسپار مي شود: باز وقت صبح آن اللهيان بر زنند از بحر سر چون ماهيان اين فرايند به گونه اي است كه هيچ اشتباهي در آن صورت نمي گيرد. هر كس هر چه داشته به خودش تحويل مي شود. پيشه زرگر به آهنگر نمي رسد و خوي بد يكي در پيكر ديگري جا خوش نمي كند: روز دلها را از آن پر مىكند آن صدفها را پر از در مىكند آن همه انديشهى پيشانها مىشناسند از هدايت جانها پيشه و فرهنگ تو آيد به تو تا در اسباب بگشايد به تو پيشهى زرگر به آهنگر نشد خوى اين خوش خوبه آن منكر نشد تشابه خواب و مرگ و بيداري و رستخيز دقيقا از همين روست. در قيامت نيز، درست شبيه به خوابيدن و بيدار شدن، خوي و خصلت هر كس به سوي او مي رود و در جان او متبلور و منعكس مي شود و هر كس همان مي شود كه در دنيا بوده است، همانگونه كه هر كس صبح همان مي شود كه شب خوابيده است. پيشهها و خلقها همچون جهيز سوى خصم آيند روز رستخيز پيشهها و خلقها از بعد خواب واپس آيد هم به خصم خود شتاب پيشهها و انديشهها در وقت صبح هم بدانجا شد كه بود آن حسن و قبح چون كبوترهاى پيك از شهرها سوى شهر خويش آرد بهرها قدماي ما يك ملاك خوب براي سنجش حرف ها و ادعاهاي افراد داشتند كه بسيار راهگشا و در عين حال ساده ياب بود. آنها به محض اين كه فردي ادعا مي كرد و بويژه ادعاي گزاف مي كرد - كه امروزيها به آن شعار مي گويند - مي گفتند بايد احوال خود طرف را وارسي كرد كه تا چه حد عملا به آن حرف پاي بند و ملتزم است. واقعيت آن است كه اين نوع نگاه، رايحه اي از اخلاق و عرفان را با خود داشت. به عنوان نمونه در موضوع "عدالت"، آنها كسي را عادل مي دانستند كه او ابتدائا در ساحت وجود خودش اعتدال را رعايت كرده باشد و از درون عادل شده باشد. اگر چنين كرده باشد چه بسا به ادعا و حرف نياز نيفتد كه بخواهد عادل بودن خود را به ديگران بشناساند. وقتي فردي حق قواي مختلف وجودي خود را به توازن و تعادل ادا كرد و وجودي معتدل يافت بدون حرف و صوت و شعار و تبليغ، خود مبلغ عدالت در اجتماع مي شود. اين كه اشاره كردم اين نوع تلقي بوئي از عرفان با خود دارد به همين دليل است كه نمودها و ساحت هاي آفاقي در ابتدا با بودها و ساحت انفسي سنجيده مي شود. اگر با همان محك قدما بخواهيم در موضوع "وحدت"، ادعاي كساني را بسنجيم كه دم از وحدت جامعه مي زنند بايد ببينيم فرد تا چه حد از لحاظ دروني يكپارچه است و تحت يك فرماندهي واحد عمل مي كند. آيا او تحت سيطره و اراده عقل حركت مي كند و تصميم مي گيرد يا هواهاي متشتت و مختلف نفساني و رواني زنجيرهائي بر گردن او افكنده اند و هر دم و هر روز او را به جائي كه مي خواهند مي برند. اگر شخصيت رواني و دروني كسي اين چنين پاره و پراكنده باشد او نمي تواند براي جمع ديگران نسخه بپيچد و دم از وحدت بزند. اگر هم داد سخن بدهد عمل او با صدائي رساتر و موثرتر هويت و نيت او را مي نماياند و نمي گذارد صوت و صداي او به گوش جان كسي برسد. قران كريم نيز به ناهمسوئي ايمان و عمل حساس است و از آن به نفاق تعبير مي كند. منافق كسي است كه قلب و حرف و فعل او همراستا نيست و قبل از اين كه در درون به عدالت و وحدت رسيده باشد از افراد جامعه مي خواهد كه عادل و واحد باشند. تعبير امام علي كه منعكس كننده فضاي نفاق در اجتماع است اين است: ايها الناس المجتمعة ابدانهم المختلفة اهوائهم(خطبه 29 نهج البلاغه). قران نيز صريحا فقدان عقل را سبب رسوخ نفاق در جماعت ها برمي شمرد: تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي ذلك بانهم قوم لا يعقلون(14/حشر). براستي در جامعه اي كه از نفاق و منافق در حرف و شعار بيزاري مي جويد چرا به وفور عمل و رفتار منافقانه ديده می شود؟ عقل را بايد در كار آورد. خدا رو شكر معماي 3000 ساله هرودوت با ادعاي دو باستان شناس ايتاليائي در حال حل شدن است و ما ديگربار شبي را به صبح رسانديم و بي مدد هيچ كد يمين و عرق جبين باز هم به دنيا قاعده من درآوردي همه چيز نزد ايرانيان است و بس را پز داديم. من نمي دانم كمبوجيه 50 هزار سرباز بيچاره را به چه دليل براي سركوب شورشيان مصر فرستاد تا توفان شن آنها را ببلعد. لابد با دهها دليل مي خواهيم بگوئيم كه اساسا هنر جنگجوئي نيز مثل ساير هنرها در چنگ ما بوده و اگر آن شن هاي لعنتي نبودند چي مي شد! به هر حال گرچه فرجام خوبي براي آن لشكر رقم نخورد اما ناگهان سازمان ميراث فرهنگي ما را ناگهان بر سر غيرت آورد كه به خونخواهي فرهنگي آن مردگان از مصر برخيزد. عنقريب نيز كه كتيبه كورش بزرگ به ما تحويل شود پروژه هنر و انديشه و هوش نزد ايرانيان است و بس تكميل مي شود و فرصتي پديد مي آيد كه اندكي بر مشكلات فكري و فرهنگي و ريشه اي و اخلاقي جامعه مان مرهم نهيم و به يمن اين مسكن خوش نما دردهاي مزمن فعلي را از ياد ببريم. رسانه ها نيز اعم از ملي و غيرملي بر چاشني اين مسكن مي افزايند و از اين موفقيت هاي مكرر تاريخي! نتيجه مي گيرند كه بيخود نمي گفتيم كه هر چه آن غربيان و غريبان ادعا مي كنند كه داريم ما همه را يكجا داشته ايم و هوش ايراني اينه! آنچه نياكان و بزرگان ما كرده اند ارزانيشان باد! لها ما كسبت و عليك ما اكتسبت. پشت سر مردگان كه نمي توان حرف زد! مي توان اما و بايد سري به تخت جمشيد زد و يا بيستون و هگمتانه و ... و در باره چگونگي رفتار ما زندگان با ميراث فيزيكي و فكري و هنري و فرهنگي گذشتگان خود به انصاف داوري كرد و آنوقت ادعا كنيم كه هر چه هوش است خدا به ما ايرانيان معاصر داده است. آن هم ادعائي كه با پژوهش دكتر لين و دكتر وانهانن در كتاب هوش بهر (IQ) و ثروت ملل در سال 2002 و تكمله آن در كتاب هوش بهر و بي عدالتي هاي جهان در سال 2006 متزلزل شد. ايران در ميان 80 كشور مورد پژوهش با هوش بهر 84 در رده 54 و با هوش بهر كمتر از تركيه، مالزي، مراكش، عراق و لبنان قرار دارد. هنگ كنگ با هوش بهر 107 اول است و كره جنوبي و ژاپن و تايوان و سنگاپور و استراليا و آلمان در رده هاي بعدي. گينه با هوش بهر 59 آخرين كشور است و اتيوپي، سيرالئون، كنگو، زيمبابوه، گينه، نيجريه، غنا، تانزانيا و سودان در انتهاي فهرست. مدعاي اين پژوهش آن است كه تفاوت درآمد ملل ( در قالب سرانه GDP ) با تفاوت متوسط هوش بهر ملت ها سازگار است و به مدد آمار نيز درصدد اثبات اين مدعا برآمده است. اگر نگوئيم اين ادعاي دكتر لين به آن ادعاي هرودوت در! آنچه مي ماند وضعيتي است كه ما اكنون بر خرابه هاي تمدن آن نياكان بزرگ براي خود ساخته ايم. كسي نيست بگويد كه فاضل بودن پدر ماي گذشته و پهلوان بودن رستم دستان چه ربطي به ماي اكنون دارد! ما الان همين هستيم كه هستيم! من آن خبر كشف بقاياي استخوانهاي لشكر پسر كورش را وقتي در تيتر روزنامه ها ديدم كه بليط فيلم كتاب قانون دستم بود و منتظر ورود به سينما بودم. با ماجراي تاريخي هرودوت و كمبوجيه به سينما رفتم و با ماجراي عيني حاج رحمان و ژوليت درآمدم. تفاوت اين دو ماجرا در آن است كه ما امروز به سان حاج رحمان زندگي مي كنيم و ژوليت هاي حاضر را از جامعه مي رانيم و به كمبوجيه گذشته مي باليم. نمي توانيم بگوئيم حاج رحمان كه در يك خانواده مسلمان زاده شده و زندگي كرده و وفق روند فيلم در يك كش و قوس دلباخته ژوليت مسيحي لبناني مسلمان شده و آن را به وطن نزد خانواده آورده و در اندك زماني تحقيرها و توهين ها و غيبت ها و بدزباني ها و بدرفتاري ها و بداخلاقي هاي خانواده رحمان و حتي خود رحمان، ژوليت آمنه شده را كه به استناد كتاب قران كه نزد او كتاب اخلاق و قانون است و مي خواهد كژيهاي خانواده و فروشنده و قصاب و ميوه فروش محله را راست كند چنان رمانده كه او به وطن خود برمي گردد و رحمان غافل با عذر تقصير در پي بازآوردن او به لبنان مي رود و ... اينها همه و همه فيلم است و بر پرده سينما. خير! آنچه واقعيت است كم سو شدن نور بديهيات اخلاقي و مسلمات رفتاري در صحنه واقعي زندگي اجتماعي ماست كه بنيان اخلاق آن متزلزل شده و تنها رويه هاي ظواهر برخي اعمال و احكام ديني در آن ظاهر است. گذشتگان ما هر چه بودند و هر چه كردند ما نمي توانيم به فريب و غرور تمدن سازيهاي آنها چشم بر مسئوليت خود و حقيقت وجود اجتماعي فعلي خود ببنديم و تصور كنيم كه با حفظ صرف پوسته هائي از اعمال ديني در اين زمانه عجيب و خطير راه به جائي مي بريم. به جاي اين كه درصدد اثبات هويت استخوان هاي پوسيده باشيم تا خودي نشان دهيم درصدد تقويت بنيانهاي اخلاق عملي و طبيعي و فطري در جامعه تشنه خود برآئيم. تا جامعه ما اخلاقي نشود ديني نيز نخواهد بود و سعادت را از طريق پز دادن به اخلاق و دين و هوش و هنر گذشتگان نمي تواند بدست آورد.
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/26
توسط مسعود بینش| |
زنده ياد مجتبي كاشاني
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/22
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/09/11
توسط مسعود بینش| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08
توسط مسعود بینش| |


