تبليغاتX
چیز دیگر
چیز دیگر

مدتی پیش کار به جایی رسید که نمک گندید! و نفیری به آسمان شد و مجلس تصویب کرد که اگر کسی دکتر نیست نگوید دکتر است! این مصوبه مشعشع که نشان می‏دهد جامعه ما هنوز در چنبره اولیات و بدیهیات گرفتار است موضوع سخن نیست. سخن در نکته مغفول دیگری در همین زمینه است که ناروایی آن کمتر از "دکتر نبودن" نیست اما کسی به آن توجه نمی‏کند، و آن "دکتر بودن" و "مدرک داشتن" است اما استفاده از آن در امر غیر مرتبط. این حالت نه تنها دست کمی از "جعل مدرک" ندارد که در موارد بسیاری گمراه‏کننده نیز هست.

تصور کنید کسی مدرک دکترا دارد و مثلا خواننده است و چه بسا خواننده خوب و سرشناسی هم باشد. اگر آن فرد در رشته خوانندگی مدرک دکترا دارد خطاب کردن او به عنوان دکتر فلانی، گرچه ضرورتی ندارد اما منعی هم ندارد. اما اگر آن خواننده مثلا پزشک باشد یا دکترای ریاضی یا علوم اقتصادی یا فناوری هسته ای داشته باشد، اطلاق عنوان مدرک فرد برای کاری مثل خوانندگی که اساسا هیچگونه ارتباطی با آن تحصیلات ندارد مصداق نوعی جعل مدرک، یا دست کم کج‏سلیقگی فرهنگی در جامعه است.

یا تصور کنید کسی مدرک دکترا دارد یا مهندس است و راننده تاکسی است یا بازیکن فوتبال یا طلافروش و ... که شغل و فعالیت فعلی او ربطی به مدرکش پیدا نمی‏کند. در مسئولیت‏ها و مناصب اجتماعی، موضوع حساس‏تر است. استفاده از عنوان پروفسور برای مثلا مدیر عامل یک شرکت که نه کار آن شرکت و نه کار مدیر عاملی ربطی به آن مدرک ندارد نوعی فکاهی رایج فرهنگی و اجتماعی است که البته کارکرد دارد. فرض کنید کسی مدرک دکترای شیمی آلی از بهترین دانشگاه‏های دنیا را دارد و اکنون استاندار شده است. استفاده مستمر و مکرر از عنوان بی‏ربط دکتر برای او، تنها می‏تواند سرپوشی بر کاردان نبودن او باشد. این شخص اگر به دانشگاه برود و کار آموزشی و پژوهشی در زمینه رشته خود انجام دهد می‏تواند دکتر باشد! در غیر این صورت تنها آقای فلانی یا خانم فلانی است و ارزشگذاری و ارزشیابی فعالیت او در کاری که انجام می‏دهد تنها از طریق سنجش عملکردش در آن کار باید صورت گیرد و داوری شود. دکتر یا مهندس یا حجة‏الاسلام یا آیت‏الله بودن و مدیر و معاون و استاندار و وزیر و وکیل و رئیس جمهور شدن هم مشمول همین داستان است.

می‏دانیم که کسی مانند مرکل، صدراعظم آلمان دکترای فیزیک دارد و در دانشگاه تدریس می‏کرده است. اما نشنیده‏ایم که از این عنوان در فعالیت‏های سیاسی استفاده کند و یا جامعه این کار را بپسندد و رسانه‏ها دامن بزنند. در عالم سیاست، دکتر مرکل نداریم، همانگونه که دکتر اوباما یا دکتر کلینتون یا دکتر رایس، با وجود دکترای حقوق اوباما و کلینتون یا حتی دکترای علوم سیاسی کاندولیزا رایس نداریم. آنها باید افراد هوشمند و ورزیده‏ای در رهبری و مذاکره و ارتباطات و داشتن دید کلان و مانند آن باشند. در عالم فوتبال نیز دکتر سوکراتز نداریم. سوکراتز در مطب و در حین طبابت می‏تواند دکتر سوکراتز باشد و مهارت او در زمین بازی نه با مدرک که با دانش و مهارت فوتبال سنجیده می‏شود.

کوتاه سخن این که "مدرک و منزلت" فرد باید نسبتی با هم داشته باشند. استفاده از عنوان مدرک در کار و فعالیت بی‏ربط، نباید مورد استفاده قرار گیرد تا شان فرد را بالاتر ببرد. منزلت فرد به عملکرد اوست.   




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/02/25 توسط مسعود بینش



وقتی به قله می رسی

 هیچ‏گاه عظمت کوه زیر پای خود را فراموش نکن.




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1391/02/19 توسط مسعود بینش



ما در دنیای صورت‏ها زندگی می‏کنیم: صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. آنچه در بالاست را نمی‏بینیم و صورتی را که برساخته ذهنی خودمان است حقیقت می‏پنداریم. درست مانند مرغی که حقیقتا در آسمان پرواز می‏کند و سایه‏ای از آن که بر زمین جابجا می‏شود:

مرغ بر بالا پران و سایه‏اش

می‏دود بر خاك، پران مرغ‏وش

ما آدمیان به دنبال صید مرغ حقیقت در آسمان معنا؛ یا به تعبیر زیباتر سپهری: "پی آواز حقیقت" هستیم، اما "صیاد سایه‏ها" شده‏ایم. در روزگار معاصر، آفتاب معنا چنان در کسوف رفته و حقیقت چنان در محاق ابهام گرفتار آمده و سویه سوگناک زندگی چندان رخ نموده که انسان‏ها دچار حیرانی شده‏اند. آدمیان خود نیز سر در چاه خودیت و غرور و اعتبار فرو برده و بر آن ابهام و استیصال افزوده‏اند. این است که اگر گاه سوسویی ما را وامی‏دارد به دنبال مرغ حقیقت بدویم، جز سایه نمی‏بینیم و در پی صید سایه‏ها چندان عمر می‏گذرانیم که بی‏مایه می‏شویم و ترکش فرصت‏ها را در این جست و جوی بی‏حاصل تهی می‏کنیم:  

ابلهی صیاد آن سایه شود

می‏دود چندان كه بی‏مایه شود

بی‏خبر كان عكس آن مرغ هواست

بی‏خبر كه اصل آن سایه كجاست

تیر اندازد به سوی سایه او

تركشش خالی شود در جست و جو

تركش عمرش تهی شد، عمر رفت

از دویدن در شكار سایه، تفت

آیا زمانه چنان است که تنها ما آدمیان در قبض وجودی گرفتار آمده‏ایم و آن‏گونه که در زمانه امثال مولانا سراغ می‏بریم جهان از نور حقیقت آکنده است و کافی است سر از چاه منیت و تاریکی خودبینی درآوریم تا خورشید حقیقت را در آسمان معنا فاش ببینیم:

این جهان پر آفتاب و نور ماه

 او بهشته سر فرو برده به چاه

 که اگر حقست پس کو روشنی

 سر ز چه بردار و بنگر ای دنی

یا واقعا زمانه چنان شده که مرغ حقیقت در ابرهای تیره اوهام و پندارها گم شده و ما در راه حقیقت‏جویی جز ره افسانه نمی‏زنیم؟




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/02/11 توسط مسعود بینش



باور نمي‏كنم كه بنفشه از باغ برود

باور نمي‏كنم كه زمين، باران را صدا نزند

باور نمي‏كنم كه گوهري، بي صدف بماند

باور نمي‏كنم كه ستاره در آسمان نباشد

باور نمي‏كنم كه جنگلي، بي درخت باشد

باور نمي‏كنم كه سرو به خاك، فخر بفروشد

باور نمي‏كنم كه ماهي، آبي دريا را نخواهد

باور نمي‏كنم كه كودك معصوم، به‏دروغ بگريد

باور نمي‏كنم كه بي‏خورشيد، سايه اي باشد

باور نمي‏كنم كه آه مظلوم، آسمان را دود نكند

باور نمي‏كنم كه حسن يوسف، در قعر چاه بماند

باور نمي‏كنم كه در كار آب روان، گرهي بسته بماند

باور نمي‏كنم كه آدم، بي حوا مي‏توانست آدم باشد

باور نمي‏كنم كه كلاغ سياه، در سفيدي راهش شك كند

باور نمي‏كنم كه برف، خود را به ستيغ كوه تحميل كرده باشد

باور نمي‏كنم كه چشم مادر، به برگشت سرمايه محبتش باشد

باور نمي‏كنم؛

چون هنوز

باد مي‏وزد

كودك مي‏خندد

پرنده مي‏خواند

دريا مي‏خروشد

شقايق مي‏رويد

خورشيد مي‏تابد

آب، روان مي‏شود

مادر، محبت مي‏كند

درخت، سبز مي‏شود

هنوز قلب مي‏تپد

هنوز اميد هست

هنوز خدا هست




نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/01/26 توسط مسعود بینش



در جامعه نامتعادل و ناپایدارِ؛ چرخ، خودش سوژه داستان می‏شود:

اولا همیشه از نو اختراع می‏شود! همیشه اولین! چرخ ساخته می‏شود و ایضا بهترین و بزرگترین و تنهاترین!

ثانیا همیشه بر یک پاشنه  نمی‏چرخد! صبح بر یک پاشنه می‏چرخد، عصر بر یک پاشنه. گاه هم بر پاشنه آشیل می‏چرخد!

وقتی چرخش آن چرخ بر این بود که متفکران دلسوز و اندیشمندان اصیل و آزادیخواهان شریف به کناری رانده شوند و از دایره خودساخته مثلا خودی‏ها بیرون گذاشته شوند، هر روز این دایره را، در حد ذهن بسته خود، تنگ و تنگ‏تر کردند و نخبه‏های خودخوانده به بازی "چرخ چرخ" مشغول شدند تا در حقیقت، جامعه را به تماشاگری وادارند و به بازی سرگرم سازند و این روزها نیز به بازی چرخ چرخ "عباسی" واداشته شوند تا کسی نفهمد که آنچه در جریان است فروع است و نه اصول، و آنکه جولان می‏دهد میانمایگی و بلکه بی‏مایگی است نه اصالت و شخصیت و فضیلت.

... و الان باید فهمید که چقدر در آن شعرهای ساده و دلنشین کودکی، ژرفا نهفته است، آنجا که در کشاکش شنبه و یکشنبه و ... و در گذر ایام و گردش چرخ روزگار، از خدا میخواستیم که "خدا منو نندازی"! و خبر می‏دادیم که "جمعه ست وقت بازی" ... و اکنون می بینیم که هر روز هفته این قوم "وقت بازی" است و اکنون نیز که چرخ چرخ "عباسی" است ...




نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1391/01/21 توسط مسعود بینش



ترجيح مي‏دهم به سخن کساني گوش دهم که

 جوهر کلمات خود را از عملشان مي‏گيرند

نه کساني که جوهر عملشان خط بطلان بر کلماتشان مي‏کشد.




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1391/01/17 توسط مسعود بینش



اگر خواستی انسانی را تحقیر کنی

مجال تامل را از او بگیر

و او را در دام نیازهای اولیه زندگی اسیر کن

 ***

اگر خواستی اجتماعی را تحقیر کنی

به کم‏مایگانش فرصت جولان بده

و آنها را به مسائل فرعی سرگرم کن




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1391/01/16 توسط مسعود بینش



كانت: جرئت به‏كار بردن فهم خود را داشته باش.




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1391/01/13 توسط مسعود بینش



عددها دروغ نمي‏گويند اما دروغگويان عددسازي مي‏كنند.




نوشته شده در تاريخ شنبه 1391/01/12 توسط مسعود بینش



The bottleneck is at the top of the bottle

Gary Hamel

***

ماهی از سر گنده گردد نی ز دم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1391/01/06 توسط مسعود بینش